کمتر از نیم ساعت دیگه به تحویل سال مونده و همیشه آدم ها تو این لحظات در گذشته و آینده سیر می کنند.این لحظات هر سال برای من حالت خاصی داره ، آخه این لحظه ها به هیچ زمان ثبت شده ای تعلق نداره. این لحظه ها انگار لحظاتی هستند که به ما هدیه داده شده تا فارق از هر گونه در قید زمان بودن به خودمون فکر کنیم.
الان دارم لحظاتی رو سپری می کنم که نه به سال 85 مربوط می شه و نه به سال 86. و من اومدم که فرارسیدن سال نو رو به همه تبریک بگم و بعدش برم سراغ چیدن سفره هفت سین
این شعر حافظ موسوی رو هم از دست ندهید:

عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و
گلدانی کنار ماهت بگذارم .
زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
و با درخت باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
"دوستت دارم" را می خواسته ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که امد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد
کمی صبر کن...شاید هنوز هم بتوان به چشم دیگری خیره ماند و سبز شد
در بهار نفسی چاق
در تابستان دلی قبراق
در پاییز چشمانی براق
و در زمستان آغوشی بی فراق برای هم آرزو کنیم.