دیگر ایمیل هایی که دریافت می کنیم صرفا سرگرم کنده نیست و محتوای اس ام اس هایمان هم خالی از جوک و تبریک و .. شده.
باران هم که در این ۱۱ آبان بد جوری می بارد. هوا بهاریست انگار و فردا و پس فردا هم روزهای دیگریست که خواهند آمد...

فردا به دانشکده سری خواهم زد تا کمی از این حال و هوا خارج شوم. از این روزهای خاکستری که سپری می شوند و هر روزش پر از خبرهایی است که نمی خواهی بشنوی.
پراکنده بود می دانم اما حتما یک ارتباطی با هم دارند.
باز هم به روز خواهیم کرد ...
به زودی....
این وبلاگ به زودی بعد از دو سال آزگار به روز می شود...
بعد از پستي كه براي تولدم نوشته ام واقعا فرصت نشد چيزي بنويسم.صداي خيلي از دوستان در آمده .دکتر احمدنیا كه حتي در كامنت محبت آميزشون اين نكته را يادآورد كردند.دكتر فاضلي هم شفاها ننوشتن مرا به رويم آورد و با تذكر قابليت هاي وبلاگ، تاكيد كرد كه اين فضا را از دست ندهم. هدي ، مرتضی ،مهري و بسياري از دوستان ديگر هم با كلي طعنه و كنايه بالاخره وادارم كردند كه up كنم.

امروز در آرامشي كه كنار امير عزيزم تجربه مي كنم مي خواهم نوشتن را از سر بگيرم.امير را خيلي از دوستان مي شناسند .نامزدي 4 ساله ما در فضاي دانشكده رقم خورد و خيلي ها در جريان بودند.شرايط كار و قبولي امير در مقطع كارشناسي ارشد دليل اصلي طولاني شدن اين قضيه شد.اميدوارم امير پايان نامه اش را هم مثل بقيه روزهاي تحصيلش با موفقيت پشت سر بگذاره (آخه اونم مثل من اين مدت از درس دور شده بود)...
به هر حال شروع دوباره نوشته ها بود و توضيح شرايط لازم بود ، اميدوارم كه ادامه پيدا كند و پربار بنويسم.

در چنين روزي متولد شدم.در روزهاي پاياني يك بهار گرم
و حالا در پايان 24 سالگي بايد اعتراف كنم كه امسال سال تولد دوباره من است در آغوش پر از مهر او.
اينجاست كه زندگي رنگ تحولي جانانه به خود مي گيرد تحولي كه در ذره ذره وجودت رسوخ مي كند و نفس هايت رارنگ آرامش می دهد.
حالا تويي كه در زندگي ام حلول كردي ،با تو در آستانه 25 سالگي تنها آرزوي خوشبختي دارم.
شاید به خیلی ها خوش گذشته باشه اما من بی صبرانه منتظرم تا این تعطیلات تموم شه.تعطیلاتی که هیچ چیزی جز وقت تلف کردن نداشت.
در این روزهای اندکی که از سال جدید گذشت فقط وب گردی کردم و نیم نگاهی به کتاب "نظریه های اجتماعی کلاسیک" یان کرایب داشتم.
کتاب های زیادی رو می خواستم بخونم ؛الان همشون دارن بهم چشمک
می زنند و بد جوری دلم رو می سوزونن.
باور کنید از بس در طول سال صبح تا شب بیرون هستم ،" خونه" ی خونم کم شده بود اما به این نتیجه رسیدم که اصلا دلم نمی خواد توی روزهای تعطیلی اونم با این تعداد خونه بمونم،باور کنید چیزی جز وقت تلف کردن ندارد.
پ.ن: دلم تنگ شده و این روزهای تکراری به سر نمی رسد
می خواهم ببینمت و چه افسوس که نوروز همه را به هم می رساند و ما را از هم جدا می کند.
بهمنی یکی از غزل هایش را برای امروز من سروده است:
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
کمتر از نیم ساعت دیگه به تحویل سال مونده و همیشه آدم ها تو این لحظات در گذشته و آینده سیر می کنند.این لحظات هر سال برای من حالت خاصی داره ، آخه این لحظه ها به هیچ زمان ثبت شده ای تعلق نداره. این لحظه ها انگار لحظاتی هستند که به ما هدیه داده شده تا فارق از هر گونه در قید زمان بودن به خودمون فکر کنیم.
الان دارم لحظاتی رو سپری می کنم که نه به سال 85 مربوط می شه و نه به سال 86. و من اومدم که فرارسیدن سال نو رو به همه تبریک بگم و بعدش برم سراغ چیدن سفره هفت سین
این شعر حافظ موسوی رو هم از دست ندهید:

عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و
گلدانی کنار ماهت بگذارم .
زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
و با درخت باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
"دوستت دارم" را می خواسته ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که امد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد
کمی صبر کن...شاید هنوز هم بتوان به چشم دیگری خیره ماند و سبز شد
در بهار نفسی چاق
در تابستان دلی قبراق
در پاییز چشمانی براق
و در زمستان آغوشی بی فراق برای هم آرزو کنیم.
از وقتی هدی دعوتم کرده همش فکرم مشغول بود که چی بنویسم و حالا...
۱.از مورچه می ترسم .فکر کنید یک دختر ۲۳ ساله از مورچه بترسه.
۲.دومین مطلب من هم مورچه ایه:بچه که بودم با خواهرم مورچه ها رو له می کردیم به عشق اینکه تو باغچه خاکشون کنم و براشون قبر بسازم.خیلی بی رحم بودم آره.؟؟؟
۳.چند وقتیه صحنه هایی از مرگ خودم رو به تصویر می کشم.خیلی وقتا ناخود آگاه به ذهنم میاد. تمام صحنه ها هم همه در اثر یک چادثه دل خراش اتفاق افتاده اند.خدا به خیر بگذرونه...
۴.وقتی عسل می خورم حالم به هم می خوره.ریشه در یک اتفاقی داره که تو بچگی شاهدش بودم. تو خماری این یکی بمونید...
۵. تو دوران دبیرستان تب فوتبال منو هم گرفت یه فوتبالی حسابی شده بودم. کلی روزنامه و عکس و خاطره هایی که نوشتم از اون روزا به یادگار مونده.
۶.تو بچگی به تقلید از کارتون رابرت که شبا به دور از چشم والدینش میرفت گردش میخواستم برم پشت بوم همسایه مون ولی هر شب زودتر از همه خوابم می رفت..
از اون جایی که خیلی از شب یلدا گذشته بهتره کسی رو به این بازی دعوت نکنم چون مسخره ام میکنه.
رشته مطالعات فرهنگی
دانشگاه علامه طباطبایی
اینم روزگار ماست!با رتبه ۴۲ دیگه فکر نکنم امیدی برای قبول شدن تو رشته مطالعات فرهنگی باشه که فقط ۱۰ تا دانشجو می گیره و فقط در دانشگاه علامه ارائه میشه.
راستی یه نکته جالب تا این ساعت هنوز کسی رو ندیدم که در رشته پژوهش مجاز شده باشه .نمیدونم این قبول شده ها مال کدوم دانشگاه ها هستند اما به هر حال استادان دانشگاه بهشتی برای قبول شدن دانشجوهایشان سنگ تمام گذاشتند.سوالات نظریه رو که هر سال خوشان طرح می کردن و امسال سوالات روش هم در اختیار بهشتی بود!
به این میگن یه رقابت عادلانه.......................
سال نو مبارك!
16 روز دير شده اما هنوز هم رنگ نويي دارد.كافه نادري كتاب خوبي بود و اصفهان هم براي اولين ديدار حس نوستالوژيكي داشت.

نوروز من با اينها گذشت و برايم اصلا راضي كننده نبود هر چند هردو تجربه هاي جديدي براي من بودند:
براي اولين بار سي و سه پل را زير قدم هايم مرور كردم و لب زاينده رود شعر خواندم و شعر خواندم..
پل خواجو مرا متحير كرد.زيبا بود و برايم قشنگترين نقطه اصفهان شد.باغ پرندگان با دو طوطي عاشق و طاووسي كه براي اولين بار بالهاي بازش را ميديدم به ياد ماند.چهل ستون و منار جنبان و ميدان نقش جهان هم در كنار ساير مكان ها ديدني بودند.ا
روي همه گرد فرسودگي نشسته ...
در سال جديد به جز كافه نادري چيز ديگري نخوانده ام و اين در حاليست كه دعاي سال تحويل من بالا بردن ساعات مطالعه بود.

دعاي ديگرم اين بود كه در سال جديد بيشتر با خودم خلوت كنم اما در اين 16 روز هنوز خلوتي نديده ام.
جايي براي خلوت مي خواهم اما نميدانم چرا گير نمي آيد
ميخواستم در تعطيلات شعر و مطلب بنويسم اما حتي وقت نشد قلم به دست بگيرم..
سال جديد هنوز نيامده قصد رفتن دارد و ما را با سرعت به سال 86 خواهد برد فقط اميدوارم از ما فرصت نفس كشيدن را دريغ نكند.
بالاخره تمام شد.كنكور كارشناسي ارشد رو مي گم.احساس بدي ندارم چون با وقت يك ما هه اي كه داشتم بد ندادم اما مي شد خيلي بهتر هم به سوالها داد. فعلا اون چيزي كه مهمه اينه كه تموم شد.حالا كلي كار و تحقيق دارم كه نميدونم از كدوم يكي شروع كنم.دوباره قراره زندگي رو روال عادي خودش بيفته.
حالا با خيال راحت سر كلاسا ميرم و منتظر مي مونم تا ارديبهشت از نيمه بگذره و نتايج اوليه اعلام بشه
به هر حال برام آرزوي موفقيت كنيدو تنهام نذاريد.

امسال وقتي براي اولين بار از طرف سروش كارت جشنواره گرفتم با خودم گفتم حتما تجربه جد يد يه و همينطور هم هست.

اولين بار جمعه وروز اول جشنواره رفتم سينما صحرا .بهم خبر داده بوده بودند يك شب اولين فيلم نيكي كريمي ساعت 6 اکران ميشه.سينما شلوغ بود و حضور نمايندگان مطبوعات چشمگير. آنجا متوجه شدم سانس يك شب ساعت20:30 است و ساعت 6 خانه خنجرهاي پران رو اكران مي كنند.خلاصه روز اول روز ناكامي بود و برگشتم.
شنبه با اينكه بايد براي دوتا امتحان فردام كلي درس مي خوندم اما جشنواره رو ترجيح دادم.
خلاصه جشنواره رفتن همانا و خراب كردن امتحان فوق العاده راحت جامعه شناسي توسعه هم همان.خدا رو شكر كه جامعه شناسي صنعتي رو بد ندادم.
اين هم از عوارض جشنواره!
عوارض امتحانات هم اين بود که به نام پدر وخيلي از فيلم های ديگه رو از دست دادم!
هفته آينده امتحانات شروع مي شه.اين چند وقت هم
خيلي در گير بودم.اين وسط كنكور هم مارو از كارو
زندگي انداخته.امروز يك فرصتي شد تا بگم:
هنوز زنده ام...

امروز روز ديگريست
اين جمله را هر روز با خودم ميگويم و هر بار به اين فكر ميكنم كه چقدر زمان زود ميگذرد
اونقدر ماشيني شديم كه نميفهميم روز هامون كي شب ميشوند و اونقدر شب ها خسته ايم كه نمي فهميم لحظات قشنگش رو چطوري با خوابيدن حروم ميكنيم.
برام آرزو کنید قبول شم.![]()
امروز جمعه است و من روزنامه هستم ،روز جمعه كار كردن هم حال و هواي خودشو داره به خصوص كه افطاري هم دعوت باشي .
ديروز كلاس نظريه داشتم و بحث ساختارگرايي و پسا ساختارگرايي بود .از رولان بارت و مباحثي كه درباره ساختارهاي فرهنگي بود بحث مي كرديم.تنها چيزي كه ميدونم اينه كه توي اين شلوغي هاي زندگي بايد وقت خيلي بيشتري رو به مطالعه اختصاص بدم و به خصوص اون چيزهايي رو كه دوست دارم مطالعه كنم.دلم ميخواد از بارت بيشنتر بخونم ولي حيف كه فعلا در حد كنكور ازش ميدونم.
بگذريم...