تبليغاتX
موج آزاد
شعر،جامعه شناسی ومطالعات فرهنگی
مخاطبان در انتظار پایانی غافلگیرکننده باشند

مبینا بنی‌اسدی

 

«به دنیا بگویید بایستد» یکی از سریال‌هایی است که جمعه‌ها از شبکه تهران پخش می‌شود. این سریال را محمدرضا آهنج کارگردانی کرده است.

آهنج در سومین تجربه سریال‌سازی‌اش قصد داشت تجربیات گذشته خود را به صورت کامل‌تری به کار بگیرد. با او درباره این سریال گفت‌وگو کردیم.

 

* آقای آهنج، با سابقه‌ای که از شما سراغ داریم در کارهایی مثل «معما» و «سایه آفتاب» و کار جدیدتان ___ «به دنیا بگویید بایستد» ___ بیش‌تر ژانر پلیسی __ جنایی را تجربه کرده‌اید. آیا این قضیه اتفاقی است یا ناشی از علاقه شما به این ژانر؟

من دوست ندارم به من لقب کسی را بدهند که صرفاً پلیسی می‌سازد؛ نه تنها دوست ندارم حتی از آن دوری هم می‌کنم. اساساً اعتقاد دارم که کارگردان نباید خود را به یک ژانر یا گونه محدود کند و حتی این قضیه ضعف یک کارگردان را می‌رساند. بگذریم از افرادی که تنها در یک گونه کار می‌کنند و موفق هم ظاهر می‌شوند، اما من دوست ندارم. در بین کارهایم می‌توانم بگویم «سایه آفتاب» بیش‌تر یک ملودرام تاریخی __ اجتماعی بود تا پلیسی. و حتی در «به دنیا بگویید بایستد» درست است که پلیس و وجدان بیدار قانون حضور دارد ولی کاملاً یک کار درونی و انسانی است که با جان و نهاد آدمیزاد کار دارد. در واقع، باید بگویم به ژانر دفاع مقدس علاقه دارم و امیدوارم در این زمینه تجربیاتی داشته باشم.

* در «به دنیا بگویید بایستد» از برخی مضامین تاریخی نیز استفاده شده است. کمی در این باره توضیح بدهید.

این سریال برداشتی امروزی از «هملت» است و اشاره به درون آدم‌ها دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط مبینا بنی اسدی  | 

این یلدا بازی هم برای من دردسری شده نگو...

از وقتی هدی دعوتم کرده  همش فکرم مشغول بود که چی بنویسم و حالا...

 

۱.از مورچه می ترسم .فکر کنید یک دختر ۲۳ ساله از مورچه بترسه.

۲.دومین مطلب من هم مورچه ایه:بچه که بودم با خواهرم مورچه ها رو له می کردیم به عشق اینکه تو باغچه خاکشون کنم و براشون قبر بسازم.خیلی بی رحم بودم آره.؟؟؟

۳.چند وقتیه صحنه هایی از مرگ خودم رو به تصویر می کشم.خیلی وقتا ناخود آگاه به ذهنم میاد. تمام صحنه ها هم همه در اثر یک چادثه دل خراش اتفاق افتاده اند.خدا به خیر بگذرونه...

۴.وقتی عسل می خورم حالم به هم می خوره.ریشه در یک اتفاقی داره که تو بچگی شاهدش بودم. تو خماری این یکی بمونید...

۵. تو دوران دبیرستان تب فوتبال منو هم گرفت یه فوتبالی حسابی شده بودم. کلی روزنامه و عکس و خاطره هایی که نوشتم از اون روزا به یادگار مونده.

۶.تو بچگی به تقلید از کارتون رابرت که شبا به دور از چشم والدینش میرفت گردش میخواستم برم پشت بوم همسایه مون ولی هر شب زودتر از همه خوابم می رفت..

 

از اون جایی که خیلی از شب یلدا گذشته بهتره کسی رو به این بازی دعوت نکنم چون مسخره ام میکنه.

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط مبینا بنی اسدی  |